نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
یک قصه پلیسی از دوران متوکل عباسی
همیشه نوشتن یک قصه پلیسی مشکل است؛ مشکلتر از آن، نوشتن چنین قصهای در دوران متوکل عباسی است. تعجب میکنید؟ شما چه تصوری از یک قصه پلیسی دارید؟ حتماً فکر میکنید که باید در فضایی کاملاً شهری اتفاق بیفتد اما این طورها هم نیست. خلیل بن سعد در کتاب «الروایات المتوکل» چند قصه آورده که تقریباً شبیهاند به آن چیزی که امروزه از قصه پلیسی میشناسیم. من یکی از این روایات را با اندک دخل و تصرفی در اینجا میآورم تا شما قضاوت کنید: «نامش «مرد» بود. از بسیار کسان، نقش تیغ، بر روی و تن داشت و هنوز جان در بدن؛ چون خلیفه خواست که گزمهای گیرد بهر رتق و فتق امور قتل نفس، قرعه به نام «مرد» اوفتاد. خلیفه گفت: «نخست مرگ آهنگر را پی بگیر که بیدلیل پتک بر تناش کوفتند و از جان، رهایش ساختند در صبحگاهی که پی ِگشودن دکان، از روشنی به تاریکی «گذر» گام نهاد.» پس گردن نهاد حکم را و نخست، پتک را خواست و بعد مرد کوفته به پتک را؛ به «گذر» شد و در همان گرگ و میش، از روشنی به تاریکی درآمد. دکان آهنگر را به بازار جست و احوال او از بازاریان بازپرسید. به خانه آهنگر شد و احوالش از همسایگان و فرزندان بازپرسید. پس آنگاه، پیش خلیفه شد. گفت: «این حکم، از من بگردان!» خلیفه گفت: «از چه؟» گفت: «چون پرده برافتد...» و خاموش ماند. خلیفه درنگ کرد اما گفت: «از تو بگردید!» به خانه شد. بار بر بست. اهل خانه نداشت تا بدرود گوید. از کناره دجله، سویی را گزید که آب از آن سو به بغداد میشد. با خود گفت: «سرچشمه را باید جست!» به راه اوفتاد. غروب بود. مؤذنان بر منارها میشدند بهر اذان. او را، وقت، خوش بود.»
آموزش الفبا
تصور عمومی این است که آموزش الفبا به کودکان آسان است. آیا واقعاً آسان است؟ من پسری دارم که هنوز حرف نمیزند یعنی میزند و نمیزند؛ وقتی به تلویزیون نگاه میکند و میشنود که مجری میگوید: «بچهها! دست و هورا!» تکرار میکند: «دس و هو!» آنقدر این را میگوید تا مجری تلویزیون، من، مادرش، خودش و جلدهای ششگانه ی لغتنامه معین [چیده شده بر رف سنگی] خسته میشویم. او صدایم میکند: «آبا!» و هر بار که تکرار میکنم: «بابا!» او همچنان به تکرار ناقص خود از این کلمه حاصل از «الفبای عکس شده» ادامه میدهد! او حالا تقریباً 16 ماهه است و در 6 ماهگی صدایم میکرد: «بابا!» کلمهای خوشایند و غیرمنتظره، از کودکی 6 ماهه، که نیازی به ادای کلمه ندارد اما سعی خودش را میکند و از میان همه ی کلمات موجود این یک کلمه را برمیگزیند. آیا تغییر تلفظاش در 10 ماه بعدی حاصل تغییر در تارهای صوتی اوست یا تغییر نگرشاش به جهان؟ او، حالا راه میرود؛ زمین هم میخورد اما... راه میرود. آن موقع که گفتن کلمه «بابا» را شروع کرد دو دندان بیشتر نداشت و مثل جنگجویی که پشت سنگرش، مشغول پیشروی خفیفی باشد سینهخیز پیش میرفت و گاهی وقتها هم پایههای میزی را که حاصل اختلاط مدرنی از چوب و شیشه بود میگرفت و خودش را از زمین بالا میکشید. زمانی که دو دندان پائینیاش به موازات دو دندان نخستین بیرون زد، کلمه «به به» هم به دایره واژگانیاش اضافه شد آن هم موقعی که پس از هر وعده ی شیری اش، پایههای یکی از مبلها را میگرفت و خودش را بالا میکشید و گازی به دسته ی چوبی مبل میزد و میگفت: «به به!» این طور بود که او با طبیعت هم آشنا شد البته از طریق یک واسطه [چوب مبل!] و حتی تا آن موقع هم به من میگفت: «بابا!»اما با راه رفتناش، این کلمه به «آبا» تغییر شکل داد. او دیگر ماههاست که با طبیعت – از طریق چوب مبل – ارتباطی ندارد. او دیگر مبل را گاز نمیزند. دیگر... «به به» نمیگوید. فقط هر روز، به غروب آفتاب نگاه میکند؛ توپ درخشانی را که در افق پنهان میشود با هر دو انگشت اشارهاش نشان میدهد، و... تکرار میکند: «رفت... رفت!»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
رمانی منتشر در دریا
در آن سالها که برفها در سرزمینهای گرمسیر میباریدند و بارانها، پیش از باریدن، در غارهای زیرزمینی، خواب گذرگاههای آسمانی را میدیدند مردی بود که اولین رمان جهان را – پیش از آنکه سروانتس به فکر نوشتن دن کیشوت بیفتد – روی تختهسنگهای کوهی بلند، بیرون زده از آبهای کارائیب، نوشت. نام این رمان «شگفتیهای ماهیها و لبخند ماهیگیران» بود؛ رمانی غیرقابل انتشار که فقط توسط ماهیگیرانی خوانده میشد که هر روز، پیش از فرو نشستن خورشید در شرق دوردست، در سایه کلمات نبشته بر سنگها میغنودند و آرام آرام از فصلی به فصل دیگر، تا به نیمه ی عمر خود برسند آن را تا به آخر میخواندند. این رمان تا سال پانصد و بیست پیش از ورود کلمب به قاره جدید، پیش از ویرانی بر اثر توفانی مهیب که کوه را به بخشهای مساوی قسمت کرد هنوز برجا بود و پس از آن، با موجهای هماهنگ و آهنگین، به دیگر سرزمینها رفت و هر ملتی، بخشی از آن را خواند و در پی باقی رمان، برخی شیدا شدند و به کشتیها نشستند و به دیگر سرزمینها بادبان برافراختند. «فرناندو پسوآ» تاریخنویس رسمی دربار اسپانیا، انگیزه کلمب برای سفر تاریخیاش را نه کشف مسیری جدید به هند، که یافتن باقی رمان ذکر کرده، مینویسد: «پس کلمب مرد و این قصه را تا به آخر نخواند. هنگام مرگ، واپسین جملهای را که از آن یافته بود زمزمه کرد: و تورها برای ماهیان کوچکند.» پس از آن «جیمز جویس»، در روزهای پایانی جنگ نخست جهانی، بخش آخر رمان را در سواحل فرانسه یافت که سربازان شادمان از پایان جنگ گمان میکردند بخشی از قاره گمشده – آتلانتیس – است؛ و میگویند همه ی رمانهای پس از این کشف، متأثر از بخشهایی از همان رمان نخستین بودهاند. «جویس» هم به هنگام مرگ، آخرین جمله این متن را زمزمه کرد و درگذشت: «و ماهیگیران از دریا چیزی ندانستند مگر اندوه.» و این پایانی سزاوار بود برای سفری هزار ساله.
چوگان باز
ورزشکاران قدیم برای خودشان قصههای جالبی دارند یکی از آنها «چوگانباز» مورد اعتماد سلطان سنجر است به نام «طغرلبیگ»؛ در خیلی از تواریخ آمده که «طغرلبیگ» از اول مورد اعتماد سلطان سنجر بوده اما واقعیت امر این طور نیست. منور بن منور در «تاریخ سلاطین خوارزم» نوشته است: «او رهزن بود و از سلطان، فرمان این بود: بکشید و به من آورید سر این گریزپا را! و روزگار، پست و بلند دارد؛ در نبردی، سلطان به ورطه بلا دراوفتاد و سپاه متواری گشت و از اورنگ شاهی و فر عطا شده تنها اسبی ماند لنگان و تنی رنجور و صحرایی در پیش. پس سلطان و رهزن به هم رسیدند در آن حال که نه سلطانی این و نه رهزنی آن، مبرهن نبود. رهزن او را به غاری رساند چون بهشت که از آتش آفتاب در آن خبری نبود و آب گوارا، آنقدر بود که اگر به دجله افکنند، بغداد سیراب شود. سلطان را چون حال خوش بود با او عقد برادری بست به آمیختن خون خود و او و عهد بستند که چون روزگار بگردید و چشم بصیرت، از یکی از آن دو ببست «چوگان» داوری کند میان ایشان. سلطان بر اسب بنشست و برفت و قضا را، به ماهی نکشید که رهزن را دست بسته به پیش سنجر آوردند چون نیکنظر کرد برادر خونی خویش دید و رهزن هم سلطان را باز شناخت. سنجر گفت: فرمان این بود که تو را بکشند اکنون بگو آخرین خواسته چه باشد؟ رهزن گفت: خواهم با سلطان به چوگان شوم اگر فتح مرا بود ببخشای و اگر فتح سلطان را بود فرمان او راست! سنجر را عهد به یادبود پس به چوگان شدند و سلطان را از فتح، اثری نماند.» شما میتوانید آخر قصه را که منور بن منور در کتاب نیاورده در ذهن مجسم کنید؛ و این تجسم، بخشی از روح هر قصهایست. گاهی وقتها، بخشی از یک قصه، در ذهن ما می تواندبه پایان برسد یا ادامه یابد. در مورد این قصه خاص، تنها میدانم که «چوگانباز» برای «چیزی» چوگان زد و سنجر برای «چیزی دیگر»؛ و البته، همیشه «جان» از «فرمان»،
مهم تر است!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
یک سبد قصه
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. بعد، چند سالی گذشت؛ طبق تقویم شمسی_ اجازه بدهید با انگشتهایم بشمارم: یک، دو، سه... _درست نهصد و نود و نه میلیون سال بعد، کسی پیدا شد که یک سبد قصه داشت. هر جا که میرسید داد میزد: «قصه دارم. قصههای قرمز و رسیده دارم. قصه بخرید. قصههای کهنه را هم خریدارم!» و هر کس چند تا قصه کهنه و نصف و نیمه داشت، میداد به قصهفروش و یک قصه نو میگرفت. آنهایی هم که قصه کهنه نداشتند، یا پول نقد میدادند یا جایش گندم و نان و هر چی که به دستشان میرسید. یک روز قصهفروش قصه ی ما رسید به شهری که مردمش قصههای نصف و نیمه، زیاد داشتند؛ یک قصه، وسط نداشت. یک قصه، اول نداشت. یک قصه، آخر نداشت اما خودشان فکر نمیکردند که قصههایشان مشکل دارد. فکر میکردند قصههایشان خیلی مدرن و امروزی است. آنها به قصهفروش گفتند که قصههای ساده، روان، شنیدنی و پرمعنایش دو پول سیاه هم نمیارزد چون این قصهها «خطی» است!قصهفروش اولین باری بود که این موضوع را میشنید. ازشان پرسید: «شما این قصههای نخ دررفتهتان را برای کی تعریف میکنید؟ بالاخره یکی باید به اینها گوش بدهد یا نه؟» و آنها مغرورانه سری تکان دادند که: «مخاطب کیلویی چند؟ به قول دریدا... به قول فوکو... به قول لوکاچ...» و قصهفروش از آن شهر رفت چون احساس کرد کار قصه توی آن شهر تمام است.سالها بعد که گذارش به آنجا افتاد – موقعی که موهایش مثل برفهای استپهای روسیه سفیدِ سفید بود – دید که دیگر هیچ کس از «قصه» حرف نمیزند و عوضش، همه دنبال معمایند و چیستان؛ و موقع حل این معماها تنقلات را از توی قیفهایی برمیدارند که کاغذهایشان مال یکسری از کتابهاست.خب، قصهفروش دیگر کاری در آن شهر نداشت فقط برای مشتریهای قدیمیاش «دریدا»، «فوکو» و «لوکاچ» متأسف شد و چند قیف کاغذی را توی سبدش گذاشت جای یادبود.
موزهها و شیشههای شیر
البته الان دیگر نسل شیشههای شیر از بین رفته [اگر هم باشند احتمالاً در موزههای تاریخ شیر قابل ردگیریاند] و ما هر صبح مجبوریم از کیسهای مشمایی یا مکعبی مقوایی، شیر پاستوریزه را در لیوانهایمان بریزیم و بنوشیم و بالشخصه از این امر ابراز ناخرسندی میکنم!شیشههای شیر بخشی از هویت مدرن انسان امروز بودهاند یعنی تا همین اواخر بودهاند! شما میتوانستید سر یک شیشه شیر با بقالی یا سوپرمارکتی محلهتان [بسته به بافت سنتی یا مدرن محل زندگیتان] دست به یقه شوید [فکر میکنید چرا این همه موارد سرطان زیاد شده؟ چون ما اصلاً تخلیه انرژی نمیشویم!]شما میتوانستید سر این مسئله که شیشههای شیر جای زیادی را در خانه اشغال کردهاند و زنتان کفری شده، دَر ِخانه یا آپارتمانتان را به هم بکوبید و یکی، دو شب را در مسافرخانهای سر کنید و بعد به خانه برگردید و هیچ کس هم از شما ایراد نگیرد اما حالا اگر بخواهید از این کارها بکنید، پدرزن یا برادرزنهایتان پوستتان را میکَنند و به موزه ی تاریخ طبیعی تقدیم میکنند! شما میتوانستید با پرت کردن شیشههای خالی یا پُر ِشیر به سمت گربههایی که ساعت 3 بعد از نیمهشب هوس آوازخوانی کرده بودند، با مضروب یا مجروح کردنشان، یک خواب راحت به خودتان هدیه کنید اما حالا مجبورید دمپایی پرت کنید که به طور متوسط جفتی شش دلارند [تقریباً 6000 تومان] خب! ارزشش را ندارد بنابراین صبحها خسته و دمق به سر کار میروید و یک روز پر از اشتباه را شروع میکنید! میبینید! شیشههای شیر بخشی از هویت مدرن ما محسوب میشدند و حالا دیگر نیستند. من البته یکیشان را دور از چشم زنم قایم کردهام که وقتی پسرم بزرگ شد نشانش بدهم؛ و این تنها کاری است که از دستم برمیآمد؛ یا... برمیآید!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤۸ ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
گلفروش، فیلسوف، و کنفوسیوس حکیم
در افسانههای کهن آمده که در آغاز، گلها به سه دسته تقسیم میشدند: گلهایی که یک روزه بودند، گلهایی که دو روزه بودند، گلهایی که سهروزه بودند؛ البته نمیشد بین شان تشخیص داد که از کدام نوعاند مگر در پایان مهلت عمرشان؛ بنابراین گلفروشهای اولیه، جز مدعای خودشان و باور خریدار، چیزی نداشتند تا به رونق کارشان بیفزایند. روزی یک گلفروش خیلی موفق که سالها همه خریدارها به او اعتماد داشتند گیر یک فیلسوف افتاد. خب، فیلسوفها از همان اولش مشکل آفرین بودند چون فیلسوفشدنشان منوط بود به دو سؤال اساسی: چرایی و چگونگی؛ بنابراین فیلسوف ایستاد جلوی بساط گلفروش و هر کس که میخواست گل بخرد، از او میپرسید: «مطمئنی که این گل از کدامشان است؟» «طرف» هم اول میگفت: «بله!» بعد فکر میکرد مقابل دوربین مخفی ایستاده [حتی در زمانهای خیلیخیلی قدیم هم دوربین مخفی وجود داشته؛ پاپیروس را توی یک جعبه از نی بامبو میگذاشتند و بعد یک دسته ی سفید و درخشان از عاج ماموت را میچرخاندند] آخرش هم از خرید منصرف میشد. یک روز، دو روز، سه روز، یک هفته، دو هفته، سه هفته، یک ماه، دو ماه، سه ماه، گلفروش دید دارد ورشکست میشود. فیلسوف هم کار و زندگیاش را ول کرده بود و از سر صبح، همانجا کنگر میخورد و لنگر میانداخت. گلفروش، اول به فکرش رسید که یک قاتل حرفهای استخدام کند اما سه قاتل حرفهای جواب رد دادند. اولی گفت: «مطمئن نیستم مغزی توی سرش باشد تا آن مغز را داغان کنم.» دومی گفت: «فیلسوف جماعت خیلی بد مرگاند معمولاً هم شانسخرکی دارند و از هر سوءقصدی جان به سلامت میبرند» سومی گفت: «میترسم موقع کشتناش با طرح چند سؤال انحرافی، کارم را - از شدت پشیمانی- به کارگری در اهرام مصر بکشاند.» بنابراین گلفروش، یا باید فیلسوف را قانع میکرد یا اینکار را ول میکرد یا اساساً انواع گلها را افزایش میداد که این هم نشدنی بود؛ پس یک روز صبح به فیلسوف گفت: «چرا گلها فقط سه نوعاند؟ چرا گلها یک روز و دو روز و سه روز عمر میکنند و صد سال و دویست سال و سیصد سال عمر نمیکنند؟ چرا...» آنقدر گفت که فیلسوف سربه بیابان گذاشت و مجنون شد؛ سالها بعد او را در خانه کنفوسیوس حکیم یافتند که کفشهای کنار در را جفت میکرد!
عروسکها و بچهها
نمایشهای عروسکی سابقهای طولانی در تاریخ نمایش دارند. رم باستان، چین، ایران، هند، مصر و احتمالاً آن تمدن نابود شده در آتلانتیس، دارای نمایشهای عروسکی بودهاند. عروسکها شکلهای مختلفی دارند: عروسکهای نخدار، عروسکهای انگشتی، عروسکهای گندهای که عروسکگردانها لباس مشکی تنشان میکنند و پشتشان قرار میگیرند و حرکتشان میدهندوعروسکهایی که «تخت»اند و پشت پردهای سفید و رو به نور به حرکت درمیآیند که تئاتر سایه چنین خصوصیتی دارد. از منظر مخاطبان، عروسکها همیشه زندهاند اصلاً نوشته شدن «پینوکیو» در سرزمین نمایشهای عروسکی [یعنی ایتالیا؛ وارث رم باستان] به همین دلیل بوده با این همه باید قبول کرد که زندهانگاری هر عروسک فقط حاصل نوعی «واقعنما»یی است که عروسکگردان با مهارت خود در چرخاندن عروسک و به جای عروسک حرف زدن، به مخاطب ارائه میکند اما معمولاً کسی توجهی به عروسکگردان ندارد. بچهها تنها برای عروسکها دست میزنند و تشویقشان میکنند.خب عروسکگردانها زندگی غمانگیزی دارند چون همیشه در سایهاند و کسی آنها را نمیبیند. آنها روح و هنر خود را به آمیزههایی از پارچه و چوب تقدیم میکنند که هرگز آنقدر سپاس ندارند که مخاطبان را متوجه هنرمند واقعی کنند. آن وقت، نمایش تمام میشود. بچهها دست میزنند و عروسک، تعظیم میکند و از سمت چپ یا راست صحنه خارج میشود. چراغها کمکم خاموش میشوند و سالن خالی میشود. آن وقت، از در پشتی، آدمی که قیافهاش اصلاً آشنا نیست بیرون میآید و بچههایی که مشغول تعریف کردن صحنههای نمایشاند، به او توجهی نمیکنند. کسی او را نمیشناسد؛ و او فقط، لبخند میزند و پشت انبوه درختها [اگر در پارک باشند] یا اتومبیلها [اگر در مرکز شهر باشند] از دیدهها پنهان میشود. به گمانم در همین اوضاع و احوال است که یک جوجه کبوتر از یک درخت یا رف بالای یک پنجره میافتد زمین؛ و شروع میکند روی پاهای شکستهاش، آرام آرام راه برود؛ و بچهها میافتند دنبالش. همهچیز این نمایش، حتی حواشیاش، غمانگیز است.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳٠ ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
گوزنها و انیشتین
گوزنها موجودات عجیبی هستند نه به خاطر شاخهای بلندشان یا جنگهای بهارهشان یا حتی شاخ در شاخ ماندن و در تشنگی و گرسنگی مردن، [منظرهای دردناک از پذیرش تقدیر توسط دو جنگاور که در دشمنی و حُُب، از این جهان رخت میبندند. چیزی بدتر از این نیست که در آخرین لحظات زندگیات، چشم در چشم دشمنت بمیری آنهم با درک این «بیهودگی» که «واقعاً ارزشاش را داشت؟»] آنها عجیباند چون در عین جنگ آوری، ظریفاند در رفتارهایشان، در برخورد با «طبیعت» شان، [خیلیها نمیدانند که گوزنها علفها را درست از 10 سانت مانده به خاک میخورند و بنا بر این جایی که گوزنها زندگی میکنند هیچ وقت دشتها و جنگلها از علف خالی نمیشوند] و در نگاهی که به آسمان دارند هنگامی که ابرها جلوی خورشید را میگیرند یا موقعی که خورشید با دستهای نامرئیاش ابرها را پس میزند انگار توان دیدن چیزی را دارند که دیگران از دیدن آن ناتواناند چیزی فراتر از ابرها یا خورشید؛ شاید میتوانند کهکشانها را ببینند و در سیارهای دور، صدای گوزنی را بشنوند که از ورای سیاهچالهها و غبارهای کهکشانی به سیارهای آبی نگاه میکند که پر از ماهیها، فیلها، پنگوئنها و آدمیان است اما هیچ گوزنی را نمیبیند چون به یک میلیون سال بعدِ این سیاره آبی نگاه میکند که دیگر در آن گوزنی نیست. عجیب است، نه؟ چطور گوزنهای ما دچار چنین مشکلی نمیشوند؟ به گمانم این مشکلی است که انیشتین، ما را دچارش کرده. البته او معتقد بود که ما با توجه به فاصله ی نوری، گذشته ی یک سیاره یا ستاره را خواهیم دید نه آیندهاش را بنابراین... ببینید! گفتم که چیزی در گوزنهاست که عجیب است و باور نکردنی. آنها از زمین، یک میلیونسال بعدِ سیارهای را میبینند که اکنون از هرگوزنی خالی است و آن گوزن سیاره دور، آینده سیارهای را میبیند که اکنون پُرِ ِگوزن است و بعد... ابرها میآیند و میروند. خورشید بر میآید و فرو میشود و... راستی، نگفتم؟ گوزنها شاعرند! شاید به همین دلیل میتوانند آینده را ببینند!
آشپزی خلاق
معمولاً همه شما به برنامههای آشپزی تلویزیون نگاه میکنید خیلیهاتان هم تا به حال دست به تابه تفلون نزدهاید یا حتی نمیدانید چطور میشود یک پیاز را به هشت قسمت مساوی تقسیم کرد. از شیوه سرخ کردن سیر در سرکه هم خبر ندارید مخصوصاً اگر با کره گیاهی باشد! با این همه به این برنامهها نگاه میکنید و سعی میکنید در ذهنتان خودتان را جای آن آشپزهای افسانهای قرار دهید و غذایی منحصر به فرد بگذارید روی میز؛ گفتم «در ذهنتان» نه در واقعیت. همه ی ما معمولاً برابر ضعفهامان چنین عکسالعملی را نشان میدهیم. مینشینیم تماشا میکنیم، تحسین میکنیم؛ و البته یاد نمیگیریم! تا به حال درست کردن چند سس مخصوص گوشت گوساله را یادگرفتهاید؟ چند روش مختلف برای پختن مرغ، وسط انبوهی شوید و زعفران و عصاره بادام کوهی را آموختهاید؟ کیک موز را چطور درست میکنید؟ بستنی پای مرغ در کدام کشور طرفدار دارد؟ چای سبز را توی قوری چینی دم میآورند یا در ظرفی پهن و رو باز مثل یک بشقاب گود؟ تا به حال یک فر را در دمای 272 درجه سانتیگراد با ماهی قزلآلا و گوجه فرنگی تازه، 10 دقیقه تنها گذاشتهاید؟ جواب همه این سؤالها منفی است. شما طالب لذت خلق کردناید اما تنبلی حاصل از ماندن در وضعیت کنسروهای تن، سوسیسهای خردل دار و ژامبونهای پر از فلفل سرخ، شما را به مرز انفعال کشانده است؛ و مهمتر از همه: «ذائقه بد!»؛ شما ذائقه تان خراب شده. با ذائقه بد نمیشود سراغ خلاقیت رفت؛ بنابراین همانطور سراغ یک وعده غذای گرم میروید که به دیدن یک فیلم عامه پسند یا شنیدن آخرین کنسرت پاپ، شما در انتخاب برنامههای آشپزی تان هم عامه پسندید. شرط میبندم دقیقاً همان شبکهای را نگاه میکنید که روش مخلوط کردن کنسرو تن با سس مایونز و کاهوی بستهبندی شده را آموزش میدهد. مینشینید. نگاه میکنید زیر نور آفتابی که در سمت چپ تان، در قاب پنجره سمت چپتان، کمکم، غروب میکند؛ و شما چراغها را روشن نمیکنید!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٦ ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
ثبت در کتاب گینس
در آن سالها که باد از سمت اقیانوس یخزده به سوی اروپا میوزید و درختان شش بار در سال، در ژاپن بار میدادند و برنجکاران ویتنام هر ماه برنج میکاشتند و برمیداشتند، هر درخت نخل در یمن، سه تن خرما میداد!باورش مشکل است دلیلی هم ندارد که شما باور کنید؛ خب، نکنید!و در آن سالها که آب اقیانوسها کمتر از آب یک سطل بود و نهنگها را باید با ذرهبین میدیدید، مردی در یکی از جزایر اقیانوس آرام زندگی میکرد که قدش شش متر بود و دستهایی به اندازه یک چوب کبریت داشت؛ البته باورش مشکل است و دلیلی هم ندارد که شما باور کنید؛ خب، نکنید!و در آن سالها که طوطیها یک شهر داشتند و میتوانستند آسمانخراش بسازند و فضاپیما بفرستند سمت مریخ، یک کلاغ بود که معمولاً وقتی سر زبانها میافتاد تبدیل میشد به چهلکلاغ! طوطیها از این یک کلاغ چلکلاغبازی خوششان میآمد بنابراین یک طوطی که نام کوچکش «جیمز» بود و نام خانوادگیاش... [خدای من! چه بود؟ آها! یادم آمد: جویس!] نشست که یک رمان بنویسد درباره ایرلندیها و از یک کلاغ به نام «اولیس» نام برد که میتوانست سوار کشتی شود و دور «دوبلین» را در عرض دو دقیقه و 30 ثانیه بچرخد اما این سفر، نزدیک به هزار صفحه طول کشید. البته باورش مشکل است و دلیلی هم ندارد که شما باور کنید؛ خب، نکنید!در آن سالها که... و در آن سالها که... و در آن سالها که... افسانهها اغلب اینطور شکل میگیرند حتی حالا اوایل قرن بیست و یکم. هرچه از یک کلاغ به کلاغهای بیشتری برسید [چه آن کلاغها به خانه برسند، چه نرسند] موفقتر خواهید بود. شما را بیشتر باور میکنند؛ و... در کتاب رکوردهای «گینس» ثبت میشوید! و این پایانی خوش برای افسانهای معاصر است.
برف خوارزم
گفت: «آن توانم کرد که تقدیر خداوندی است نه بیش و نه کم» بازرگان گفت: «بوعلی همین تواند کرد؟ نه بیش؟ پس چه آموختی که گویند مرده، زنده کنی؟» گفت: «مردگان به امر ایزدی جان یابند. مسیحا چنین کرد. نه نبیام نه وصی.» بازرگان گفت: «کیسهای زر دهم تا این پسر به زندگی باز آری.» گفت: «اگر توانستمی تمام مال جهان کم بودی. نتوانم.» و از خانه بیرون شد. بیرون، برف میآمد. برف، در ولایت خوارزم اندک است. اندک بارد و درشت؛ اندک به دفعات سال و اندک به زمان؛ ساعتی برف بارید و ایستاد. بوعلی تا به میانه ی راه رسد تا کمر به برف فروشد. کبوتری دید که از انبوهی برف بر بالهایش، به زیر افتاده بود و آن بار عظیم را به دوش میکشید و بر برف گام میزد و هیچ نمیگفت. بوعلی را از این «سعی» خوش آمد. دست برد که برف از بالهای کبوتر بتکاند. نتوانست. برف، در زمهریر خود، با بالها یکی شده بود و مردمکان کبوتر، دیگر در چشمخانه نمیچرخیدند؛ در یخ، غوطهور بودند؛ و اشک – اندکتر از اندک – از کنارههای مورب چشمان کبوتر بر برف مینشستند. بوعلی را، وقت، خوش بود. دانست که پیشتر نتواند رفت؛ برف، باریدن گرفته بود. و او، آن کبوتر بود با بالهای یخین. ایستاد؛ آنقدر که برف به شانهگاهش رسید؛ و گفت: «بایست!» به برف گفت: «بایست!» و برف، در خوارزم ایستاد. شب دررسیده بود؛ و گفت: «صبح باش!» صبح شد؛ و گفت: «به خانه بازرگان باشم.» به خانه بازرگان بود. چون کیسه ی زر گرفت، پسر برخاست؛ گفت: «نمرده بود تا زندهاش کنم. هرچه بود گمانِ مرگ بود. چون از گمان دست بداری نه کس آمده نه کس رفته نه کس مرده.» و ما... ندانیم که بوعلی از برف خوارزم رست یا... هرگز برفی نیامده بود؟!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
افلاطون و نجار
جورچینها همیشه سرگرمیهای جالبی بودهاند. از همان آغاز که افلاطون نگرههای فلسفیاش را سر و سامان میداد فکرش مشغول جمع و جور کردن یک جورچین بود که در باغچه خانهاش – در آتن – با قطعات بزرگ چوب شکل گرفته بود. این جورچین هدیه نجاری بود که فیلسوف به فرزندش – فرزند ذکوری که میتوانست در ده سالگی از بدنه یک چنار، سه چرخ ارابه دربیاورد– شمردن آموخته بود و الفبا را، به قد کفایت؛ [«کفایت» در یونان باستان، حد مرز فیلسوفان، نخبگان، سیاستمداران، صاحبان حِرَف، کشاورزان و مردمان بیکاره بود و در قبال هر یک از این گروهها معنایی ویژه داشت. در قبال فرزند یک نجار، در حد همان الفبا بود و البته آموختن چند کلمه نه چندان پیچیده که در حوزه کلامی نجاران معنا میشد.] افلاطون، فیلسوفی بزرگ بود اما سه ماه و ده روز و ده ساعت را [برمبنای ساعت آبی] صرف کرده بود و نتوانسته از جورچین و معنایش سر دربیاورد؛ و این برای فیلسوفی که به قدر کفایت [کفایت فیلسوفان] آموخته بود شرمآور بود که برابر جورچین یک نجار، کم بیاورد؛ و در پایان زمان یاد شده، پائیز بود. پائیز آتن همچون همه پائیزهای جهان، علاوه بر برگهای بر زمین ریخته، تداعی اشکها و نومیدیهای عشاق جوانی بود که به امید ازدواج، پای در خانه پدرزن آینده مینهادند و به دلیل «کفایت» طبقاتیشان در آموختن، بیرون انداخته میشدند [سرنوشتی که چند سال بعد در انتظار آن پسر نجار هم بود.] افلاطون، چندان در بند این «مفاهیم» نبود اما این «مفاهیم» بخشی از زندگی نجار بودند بنابراین، فیلسوف، در نهایت توانست «جورچین»را با نگاه نجار، کنار هم بچیند و برسد به کلمهای یا در واقع کلمه ی مرکبی شبیه به این: «هرگز شهر» یعنی شهری که هرگز نبوده؛ برای فیلسوفی در حد و اندازه افلاطون، کشفی بزرگ بود؛ بیپاپوش به کوچه دوید تا نجار را بیابد و معنا را پرسان شود؛ یافت! نجار گفت: «در جوانی، به خواستگاری دختری رفتم که پدرش فیلسوف بود. بیرونم انداختند چون نجار بودم. «هرگز شهر» سرزمینی است که در آن نجارها را از درگاه فیلسوفان نرانند.» و افلاطون، لبخندی زد چرا که توانسته بود به جوهره زندگی فلسفیاش دست یابد؛ بیچاره نجار!
نقش شیطان در فیزیک مدرن
میگویند ایزاک نیوتن به کاشت گوجهفرنگی خیلی علاقه داشت و مثل کرم سیب، آفت درخت سیب بود! به گردن گوینده – من که آنجا نبودم! – اما به گمانم خیلی سخت است آدم عاشق گوجهفرنگی باشد اما یک سیب، زندگی علمیاش را متحول کند البته میشود به یک نتیجهگیری کاملاً علمی هم رسید: «نیوتن که نمیتوانست برود زیر یک بوته گوجهفرنگی که فاصله گوجهفرنگیاش تا خاک، بیشتر از ده سانتیمتر نیست، میتوانست؟»آدم باید منطقی باشد! با این همه یک سؤال آزارنده در این تحقیق علمی همه چیز را خراب میکند: «چرا سیب؟» و این، به آن معناست که مثلاً چرا گلابی نه، پرتقال نه یا... سیب البته دارای مفاهیم جنبی بسیاریست اما ما که درباره یک قصه تمثیلی حرف نمیزنیم یا درباره قطعه شعری از شکسپیر! این یک قصه واقعی درباره یک دانشمند واقعیست که توانست با دیدن سقوط یک سیب از شاخه، قانون جاذبه را کشف کند و برایش فرمول فیزیکی بنویسد؛ همین! واقعاً همین! نه چیزی بیشتر نه چیزی کمتر! ولی ما از کجا میدانیم که این کشف، کشفی شیطانی نبوده؟ یادمان باشد که «سیب»، در «عهد عتیق»، که مورد استناد کاتولیکها، پروتستانها و ارتدوکسهای مسیحیست نشانهای از «گناه نخستین» است که باعث هبوط حضرت آدم (ع) از بهشت به زمین شد همانطور که سیبی از درخت بیفتد روی زمین؛ یعنی این فقط یک تشابه ساختاری میان قصه آفرینش و قصه کشف جاذبه زمین است؟ نیوتن آدم بیدینی نبود هر چند چندان در انجام مناسک اهل نظم هم نبود؛ و شیطان، آن مختصر وقتی را هم که ایزاک صرف اعتراف به گناهانش میکرد با نشان دادن سیبی که از شاخه به زیر میافتاد از او گرفت. شاید به همین دلیل است که «قانون جاذبه» و فرمول آن، اولین قانونیست که در ساخت موشکهایی با کلاهکهای اتمی و قدرت تخریب لااقل یک بیستم یک قاره، به کار گرفته میشود. شاید هم اینها حاصل تخیلات یک نویسنده باشد، با این همه هرگز به سیبی که بیهیچ دلیل موجهی، یک راست میافتد روی سر شما، اعتماد نکنید! نه! اصلاً... اعتماد نکنید!
دریای مدیترانه
یکیبود یکی نبود زیر گنبد کبود پیرزنی بود که یک دوک نخ ریسی داشت پشم تنها گوسفندش را میگذاشت یک طرف و از آن طرف نخ تحویل میگرفت. سیصدسال توی همان پیری و زمینگیری نخ ریسید اما در سال سیصدو یک یعنی در اولین روز سال سیصدو یک، ساعت یازده و یازده دقیقه و یازده ثانیهصبح، باد آمد و پشمهای گوسفندش را برد؛ خود گوسفندش را هم برد. خب، پیر زن که پای رفتن نداشت [شما میتوانید بپرسید «پس کی سیصدسال برایش پشمهای گوسفند را میچید و میآورد؟» آدم که توی قصههای این جوری از این سؤالها نمیپرسد! بااین همه یک جواب همه پسند: خود ِهمان باد که حالا پشمها را برده بود!] پیر زن شروع کرد به گریه کردن؛ آنقدر گریه کرد که زیر پایش یک رود کوچولو شروع کرد به روان شدن؛ پیر زن چپ چپ به رود نگاه کرد اما دید حالا که نمیشود کاری کرد گریه کردن بهترین کار ممکن است. پس گریه کرد گریه کرد آنقدر گریه کرد که یک دفعه شد ششصد ساله! و رود شد یک دریا؛ آن دریا، همان دریای مدیترانه است که شما میتوانید توی نقشه پیدایش کنید و زیر لب هم آرزوی آمرزش کنید برای آن پیرزن. [خب! ممکن است سؤال کنید که فایده دریاسازی برای آن پیرزن چه بود؟ چه سؤال خوبی! همه سؤالهای خوب جوابهای خوبی هم دارند البته توی قصهها!] وقتی رود تبدیل به دریا شد با خودش دلفینها را آورد، مرغهای دریایی را آورد ، نهنگها را آورد. اسبهای دریایی و پنگوئنها را آورد [خواهش میکنم به من متذکر نشوید که دریای مدیترانه پنگوئن ندارد! حالا ندارد، قبلاً داشت!] اسبهای دریایی به پیرزن گفتند: «بیا پشت ما سوار شو تا برویم یک جایی که دیگر باد نتواند پشمها را با خودش ببرد.» پیر زن خندید چون دیگر حوصله نخریسی نداشت. سیصد سال بعد از آن سیصد سال اول پیریاش دیگر نخی نریسیدهبود. سیصد سال، باد نوزیده بود و جایی به خواب رفته بود.گوسفند هم برای خودش یک جای دور دور چریده بود. دلفینها گفتند: «پیرزن بیا پشت ما سوار شو!» اما سیصدسال دیر این را گفتند. پیر زن میخندید چون کار دیگری نمیتوانست بکند چون مرگ نمیگذاشت دهنش را ببندد!
درخت هلو
در همه آن سالها که آن بیل زنگزده توی باغچه افتاده بود پدر روی ویلچرش فقط به حلزونها نگاه میکرد که آرام و در کسوتی اشرافی از تنه درخت هلو بالا میرفتند.توازنی مهیب میان بیل و حلزونها، باغچه را به هارمونی غیرقابل تحملی از گذشت زمان بدل کرده بود و هیچ کس هم نمیدانست چرا؛ حتی دختر بزرگ مرد ویلچرنشین که همیشه عقل کل بود و شوهرش را در آلمان جا گذاشته، به ایران برگشته بود تا از ارثیه پدری چیزی نصیبش شود که گمان میکرد لااقل دو، سه میلیون دلاری باشد اما پدر فقط خندیده بود. خندهای که میشد به شادمانی ناگهانیاش از دیدار فرزندان تعبیرش کرد اما آخر قصه، این تعبیر خوشایند را زهرمارمان کرد!دختر کوچک البته از کرهجنوبی برگشته بود با مرخصی یکماهه که برای مدیر تحقیقات یک شرکت الکترونیکی هلندی، زیادی زیاد بود؛ و دختر وسطی که مجبورشده بود در تهران بماند به برادر بزرگتر که من باشم، میگفت: «گمانم اخراجش کرده باشند.» امیدوار بودم که اینطور نباشد چون ابداً از تعبیر مَثَل قوز بالای قوز خوشم نمیآمد؛ و در آخر، پدر پرسید: «قبول دارید که همهتان رفتید پی زندگیتان و من ماندم با این باغچه و این ویلچر؟»قبول داشتیم گیرم که خواهرها کمی خودشان را لوس کردند و چند «باباجان» و «فدایت بشوم» هم اضافه کردند به موضوع. پدر خندید؛ خندهای با قدرت که از آدمی دم مرگ – به قول دکترها فقط 10 روز از زندگیاش مانده بود – بعید بود؛ بعد گفت: «خرتان کردم! مردنی نیستم. جمعتان کردم که دلم خنک شود. اموالم را وقف کردهام برای بعدِ مرگ؛ یک پول سیاه هم نصیبتان نمیشود.» و دوباره خندید، باقدرت، درست مثل قبل اش. خواهرها خشکشان زده بود اما من به وضعیتهای مشکل عادت داشتم. ناسلامتی مهندس حفاری بودم. همهمان روی ایوان مشرف به باغچه بودیم. از پلهها رفتم پائین. بیل زنگزده را برداشتم و شروع کردم به کندن زیر درخت هلو؛ پدر چیزی نگفت. میدانست وقتی عصبی میشوم باید یک چیزی را از بیخ و بن ناکار کنم. داد زدم: «ارثات تنها دلخوشی ما بود. حالا تنها دلخوشیات را...» و کندم؛ و کندم؛ یک حلزون داشت از تنه درخت بالا میرفت. شاید هم میدانست که درخت در حال افتادن است اما... باز بالا میرفت. بالا میرفت.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤۳ ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
آداب چای
بعضیها چایشان را با شکر میخورند. بعضیها با قند میخورند. بعضیها پررنگ میخورند. بعضیها کمرنگ میخورند. بعضیها اصلاً نمیخورند. به گمان من چای باید داغ باشد [زنم با این نظر مخالف است. معتقد است روزی از سرطان حنجره، دهان، مری یا معده خواهم مرد؛ البته به صراحت این حرف را نمیزند بلکه اشاره میکند به فلان خبر که حاوی آمار تلفات سرطانهای حاصل از چای داغ است در تلهتکس تلویزیون یا صفحه علمی روزنامه ی متعلق به تلویزیون] غیر از داغی، پررنگی چای هم مد نظرم است؛ هرچه پررنگتر، بهتر [زنم به عمد، چای را کمرنگ میریزد چون معتقد است چای پررنگ ناراحتی قلبی میآورد و ناراحتی قلبی هم برای مردان یعنی تجدید فراش! البته به همین صراحت از ارتباط چای پررنگ و ازدواج دوم حرف نمیزند تنها اشاره میکند به این که فلان همسایهشان در سی سال قبل، سر زنش هوو آورد و زنی که سرش هوو آمده بود تعریف میکرد شوهرش به چای کمرنگتر از قیر میگفت آب جوب!] همچنین دوست دارم چای را در لیوانهای بزرگ بخورم نه در استکانها یا فنجانهای کوچک[در این باره زنم نظر خاصی ندارد با این همه کم آمدن خرجی خانه را سر ماه، میاندازد به گردن زود به زود تمام شدن «چای خشک»؛ و این نظر را بدون آنکه اشارهای صریح داشته باشد به مصرف بالای چایخانه توسط مرد خانه، ابراز میکند ]و در آخر اینکه، بلافاصله بعد از هر وعده غذا، یک لیوان چای را لازم میدانم [و زنم در این باره معتقد است که بالاخره از فقدان آهن خون خواهم مرد چون به اخبار پزشکی تلویزیون زیاد گوش میدهد که در آن، دائم یک آدم خیلی متخصص تکرار میکند که چای، آهن غذا را نابود میکند] خب! هر کاری که ما توی زندگیمان به آن دست میزنیم هزینههایی دارد حتی چای خوردن؛ و من این هزینهها را تقبل کردهام چون یک جرعه چای داغ میتواند همه آن مشکلات را مثل سیلابی... ولش کنید! چای خوردن که محتاج تخیلات شاعرانه یا مباحث فلسفی نیست، هست؟!